قصه های فلکلور کابل

 


 

از دفتر زمانه  فتد نامش از قلم

هرملتی که مردم صاحب قلم نداشت

نوشتار هاي فولکلوريک که ترسيمی از رسوم اجدادی هر ملتيست, بيانی از تصنيفهای رويا ئی و يا قصه های باستانی مردميست که معرف و نمودی از عواطف و احساسات مردم يک جامعه را مجسم می سازد

:مثل مشهوريست که می گويند

"در محتوای هر تخيلی بخشی از واقعيت ها نهفته است"

رقم زدن چنين روايات, داستان ها و قصه ها ميراثيست از عملکرد های اجداد و نياکان ما که با استنتاجهای متنوعی ميتوان از آن در پندار ها و کردار های امروزی خويش بهره برداری نمود

نه شاعر,نی اديب ونی موءلف نی سخنرانم

بسيط و ساده مردی, از ازل مشتاق عرفانم

منم اهل تصوف,دوست دارم مشرب صو فيی

بود نامم عزيز و  عاشق    رويای انسانم

عزیزالدین حیدری

 

دوستان وبینده کان عزیز  :

    تا جایئکه ازسالهای 1338 بااینطرف بخاطرداشته ودارم که به تعداد صدها حکایات فولکلوری ،  و داستانهای جالب دیگر را درمورد محلات و مردما ن شریف شهرکابل ودیگرولایات کشورعزیزمان آفغانستان که اززبان دوستان ویا اشخاص بامعلومات شنیده ام . میخواهم که قسمتی ازین روایات وداستانها ی مردمی را بزبان خیلی ساده خدمت شما عزیزان تقدیم نمایم . سلسله مطالبی که دراین بخش گنجانیده شده است عبارت اند از :

1  حکایـت زیارت خواجه رواش وبی بی مهرو  {   علیه رحمه   }  که در بلند ی تپه میدان هوایی کابل واقع است!      

2   شخص علیمردان کی بود که یک منطقه بزرگ شــــــــهر کابل  بنامش مسما ست؟

3   جوی آب بین نخاس  ،   وچهاراهی پلازا را چرا  جوی شیرمیــــــــــــــگویند؟

4   تپه بلند که درقسمت چمن حضوری قرار دارد چرا آنرا تپه مرنجان میگویند ؟  شخص مرنجا ن کی بود؟

5  حکایت پادشاه صاحب پایمنار و با به عبدالله جلالی یکی از مریدان آن اولیا !

6   باغ لطیف در کجا موقیعت داشت وشخص کرنیل عبدالطیف کی بود ؟                                    

     بینده گان عزیز !   درقدم نخست  میخواهم که درمورد عنوان های فوق الذکر بنویسم  . واگردوستان وهموطنان عزیرم درزمینه معلومات بیشتروکاملتری داشته باشند با ارسال نامه ها برمن منت بگذارند ممنون میشوم. 

  به هر صورت ! 

درجمله دوستانم یکی هم ملک سلیمان نام داشت که وی شخص متصوف وصوفی مشرب بود .  وبگفته ایشان نامبرده ازچندین نسل در ولسوالی ده سبزویا درمنطقه بی بی مــــــهرو (  ع   )  زنده گی کرده وملک آنجا بوده اند. ملک سلیمان درهفته یکباربه زیارت تمیم صاحب انصارمیرفت که اکثرآ اوقات ویرا من همراهی میکردم.  

تاجائیکه بخاطردارم ماه میزان 1355 بود  که به اتفاق هم بمنظورزیارت نمودن اولیای کرام بطرف شهدای صالحین رفته و درطول راه موصوف درمورد بعضی قسمت های از شهرکابل برایم معلومات داد که واقعآ مورد دلچسپی وعلاقه خاص من قرارگرفت . موصوف بنده را مخاطب قرار داده و گفت که عزیزجان  : همان قلعه بزرگ پخسیی چهاربرجه بلند که متصل میدان هوائی قرار دارد وازهمینجا به وضاحت معلوم میشود قلعه پدری من بود که به اصطلاح پدر ، وپدر کلانم سالهای سال در آنجا زنده گی نموده وهرکدام ایشان در انجا بصفت ملک قریه  ولسوالی ده سبزوظیفه داشتند که فعلا من هم باسی نفرازاعضای فامیل ام دربین همان قلعه بزرگ  زنده گی مینمایم.  .                                                           به همـــــــه حـــــال  !

 همین زیارت که دربالای بلندی تپه مقابل میدان هوای قرارداشته ودارد بنام زیارت خواجه رواش ولی و بی بی مــــــهرو (  ع   ) یاد میشود که ازسالیان متمادی به اینطرف مورد توجه واحترام عام وخاص شهریان کابل قرار دارد .

زیارت خواجه رواش ولی وبی بی  مـــــــــهرو

 

       که من حکایت تراژیدی آنرا درحدود سی سال قبل از زبان پدر مرحوم خود شنیده بودم . که اومیگفت همین داستان راازپدر ، وپدرکلان مرحوم خود شنیده است . که گویا این قصه ها  ، وداستانهای فولکلورکابل ازپدر ،  وپدرکلانهای ما به اصطلاح سینه ، به سینه در بین فامیل های ما  به ارث مانده است . که حکایت آن ازاینقرار است.

 پس تــــوجـــه نماید :

 

 

در نزدیکی میدان  طیاره ویا میدان هوائی کنونی در زمانه های قدیم دو قبیله زندگی مینمودند. که در سمت شرقی میدان افراد مربوط به ملک میر افغان و در سمت غربی آن قبیله مربوط به ملک افضل خان سکونت داشتند  .   فاصله بین این دو قبیله در حدود دو کیلومتربود.                                      که شخص ملک میر افغان یک دخترجوان نهایت مقبول بنام بی بی  مـــــــــهرو داشت که نامبرده  درحسن ، جوانی واخلاق نیک دربین تمام دختران قریه خود به اصطلاح جوره نداشته و سرخیل همه بود .     وهمچنان درمقابل ملک افضل هم یک پسرحسین وجوان بنام  اعـظم خان داشت که موصوف هم درشجا عت ودلاوری دربین مردمان قبیله خود ازشهرت خاص برخورداربود .  ازسالیان متمادی در بین این دو ملک کشیده گی ها ودشمنی ها وجود داشت. 
در یکی از روزهای عید قربان تعدادی ازموسپیدان بعد از ادای نماز به خانه ملک افضل خان رفتند و پس از صرف نان و چای به ملک افضل خان گفتند که آنها حاوی یک پیشنهاد ی هستند.  

ملک افضل گفت که برادران عزیز هرگونه پیشنهاد که داشته باشید به احترام همین روز مبارک آنرا بسرو جان قبول دارم  . حالا بگوید که شما چه مطلب دارید.  

از جمع آنها یکی ازریش سفیدان باتجربه گفت  که جناب ملک صاحب طوریکه دیده میشود در بین شما وملک میرافغان از سالیان متمادی کشیده گی و آزرده گی وجودداشته است .  اکنون که شما یک پسر جوان دارید و ملک میر افغان هم صاحب یک دختر رشید و جوان است   برای اینکه همه کشیده گی ها از بین برود ، پیشنهاد می نمائیم تا وصلت این دو جوان را فراهم سازید، تا ریشه این دشمنی ها خشک شده و در عوض بین ما دو قبیله پیوند های دوستی دائمی برقرار گردد.
ملک افضل خان این پیشنهاد را پذیرفته و با همراهی جمع موسپیدان راهی خانه ملک میر افغان شدند .  وبه نشنانه دوستی چند راس گاو را با خود بردند تا درآنجا قربانی نمایند.  

ملک افضل با افرادش از طرف قبیله ملک میر افغان مورد استقبال گرم قرارگرفت . که با فیرهای شادی یانه هوائی  ازتحکیم روابط این دوملک اهالی منطقه بسیار خوشنود گردیدند .                                                                                                                                                          پس از صرف نمودن طعام ، ملک افضل اظهارنموده گفت  :  که برادرعزیزم ملک میرافغان برای رفع کدورت ها  و دشمنی ها  ، به احترام روز عید وهمین موسپیدان از شما تقاضا می نمایم تا پسرم  اعظم خان را به اصطلاح به غلامی تان قبول فرمائید. چرا که من هم در زندگی ام همین یک پسررا دارم و شما هم  یک دختر دارید . باشد تا با وصلت این دو جوان نهال دوستی دربین ما سبز شده باعث خوشبختی ما و تمام افراد قبیله ما گردد .              ملک میرافغان پیشنهاد را پذیرفت ولی در زمینه خواهان دوهفته وقت شده که با دخترش در زمینه صحبت نموده و سپس تصمیم اش را به اطلاع ایشان برساند. حاضرین به شادمانی و فیرهای هوائی پرداختند و عصر آنروز ملک افضل با افرادش به خانه خود مراجعت کردند .  
ملک میر افغان که بالای دخترش اعتماد کامل داشت و فکر نمیکرد که دخترش سخنش را رد کند ، خانم و دخترش را فراخواند و گفت : طوریکه میدانید من با ملک افضل از سالیان متمادی دشمنی داشتم .  وی روز عید به خانه ما آمد و آشتی کرد . ولی ضمنآ یک پیشنهاد را هم  با خود آورده بود که من برایش وعده دادم تا به پیشنهادش در مدت دو هفته جواب مثبت بدهم .                                                                                                   دخترش گفت کار بسیارنیک شد پدر جان حالا بگو به بینم که مطلب شان در پیشنهاد از چه قراراست . پدرش گفت که دخترم حال وقت آن نیست البته بعد از ختم روزهای عید این مطلب را به شما خواهم گفت   ؟  

مــــــــهروکه دختر زرنگ و هوشیاری بود و به کنه مطلب پی برد ومیدانست که ملک افضل هم یک پسرجوانی دارد . بعدآ مــــهرو دستان پدرش را

بوسیده گفت ، پدرجان من روز چهارم عید منتظر شنیدن پیام شما هستم .                                                                                                     روزچهارم عید فراه رسید مهرو گفت: 

که پدرجان امروز تمام دختران قریه به گندم دروی میروند و اگر اجازة شما باشد ، من هم در نظر دارم تا با ایشان به خوشه چینی بروم  

ملک میرافغان روی دخترش را بوسیده و گفت که دخترم همین حا لا که از مسجد بخانه میامدم در عقب دروازه قلعه تعدادی از دختران منتظر تان استاده بوده اند برو تا آنان بیشترانتظار نمانند  . وقتیکه آمدی نظربه وعهده قبلی پیشنهاد ملک افضل را برایت میگویم ..
مـــــــــــهرو پس از تشکری از پدرش مرخص شده. زمانیکه به کشتزار رسیدند هرکدام به خوشه چینی و گندم دروی پرداختند. مهرو در اخیر یک قطعه زمین مشغول خوشه چینی بود متوجه شد که ازعقب درختان آوازدو نفربگوشش رسیده که باهم صحبت مینمایند .                                                 

نامبرده آهسته ، آهسته به عقب رفت و دیدکه یک پسر جوان با یک مردریش سفید استاده ومصروف خوشه چینی میبا شند . 

 مــــــهروسلام داده گفت که پدرجان شما دروگرهستند  ؟    مرد موی سپید خندید وگفت  نه دخترم این قطعه زمین که درپهلوی زمین ملک صاحب میرافغان قرار دارد ازشخص من .  و این پسرکه پشت آن بطرف شماست پسرمن است.

مــــــــــــــــــهروگفت پدرجان پس خیرنام شما چیست  ؟                                                                                                                            مرد ریش سپید گفت که دخترم نام من خوا جه محمد ونام پسرمن خواجه عزیزمیباشد وموصوف اضافه نمود که حالا تو بگودخترم  کیستی  ؟ 

مهروجواب داد که پدرجان من دخترملک میر افغان میباشم ومـــــــــهرونام دارم.

 با شنیدن نام مـــــهروعزیر پسرخواجه محمد تکان خورده ودفعتآ به عقب خود نگاه نمودکه بیک نگاه دیدن مهروموصوف ازدل وجان عاشق دلباختة وی شده و مهرو نیز با نگاه های عاشقانه توجه عزیز را بخود جلب میکرد. که گویا هر دو در یک نگاه با هم دلداده بودند.  ودرحقیقت هردو محو جمال یکدیگر شدند و کوشیدند تا موقع را مساعد ساخته با هم زمینه صحبت را مهیا سازند. 

شخص خواجه محمد که ازگوشه چشم متوجه نگاه های عاشقانه هردو ایشان بوده گفت که پسرم عزیزجان من برای نوشیدن آب ورفع ضرورت با آنطرف رفته ودوباره زود برمیگردم خودت مصروف خوشه چینی گندم هایت باش  . عزیزگفت بسیار خوب پدر جان شما مطمین باشید .               مهروبه عزیز گفت که از دیر زمانیست که من از زبان دختران قریه ومادرم در مورد جوانی ، اخلاق و خصوصآ رویه نیک شما دربین مردمان قریه سخن های زیادی شنیده ام. وهمیشه درآرزوی دیدار شما بودم. 

چنانچه بزرگان گفته اند (  شنیدن کی بود مانند دیدن ) که واقعآ همین طوراست. 

به هرصورت:

عزیز گفت که پدرم مرد موی سفید است ومن همه روزه ویرا درا ینجا کمک میکنم  و اگرشما خواسته باشید میتوانیم که هرروز یک دیگرخود را دراینجا ملاقا ت نما یم .  دربین این دودلداده جوان سخن های زیادعاشقانه ردوبدل شد شامگا هان مــــــــهرو به خانه رسید و پس از صرف طعام  پدراش گفت : که دخترم مهرو جان  نظربه وعده قبلی ام تا بحال درمورد پیشنهاد ملک افضل هیچ سوال نکرده ای   ؟                                        مهرو گفت !  پدرجان میدانیکه یگانه روزخوشی درزنده گی ام همین امروز بود که ازاینرو درمورد پیشنهاد شما اصلآ من فکر نکرده ام    . پدرش انگیزه این خوشی را جویا شده پرسید   .                                                                                                                                                 وی جواب داد که من ساحه زیاد مزرعه کشت گندم را درو نموده و خوشحال هستم .  ومیخواهم که تا آخرین روز های گندم د روی بدانجا بروم .  پدرش موافقه نموده وگفت که دخترم ملک افضل درهنگام آمدنش به منزل ما ازشما خواستگاری کرد که با پسرش اعظم خان عروسی نمایی  ومن درزمینه دوهفته وقت گرفته ام.  

مــــهرو گفت  پدر جان شما که ازوی دو هفته مهلت خواستید وازینرو برای فکر کردن من نیزازشما به یک هفته وقت نیاز دارم . پدرش این درخواست ویرا پذیرفت. فردای آنروزمهرو باردیگر با جمع دختران همراه شده و راهی کشتزارهای گندم شد ند .  زمانیکه چشم آن به عزیز افتاد متوجه شد که شخص عزیز بی صبرانه منتظروی بود. وهردو با گفتن نامهای مــــهرو جان  و عــزیزجان  بحالت دوش کنان برای نخستین باریک دیگر خود را درآغوش گرفته وبوسیدند .                                                                                                                                                              خـــــــلاصــــه اینکه!

 هردوساعتها با یکدیگرخود قصه های عاشقانه کرده وبعدآ مهرو ضمن قصه هایش از طلبگاری ملک افضل نیزیاد آور شد ودرمورد  دو هفتة مهلت گرفتن پدرش سخن گفت وافزود که ای کاش ما قبلا با یک د یگرخود ملاقات میکردیم . حالا که پدرم وعده داده است نمیدانم که سرنوشت ما چگونه خواهد شد
عزیز گفت که مهرو جان ازچندین سال است که من درغیاب عاشق و دلباخته تو هستم . اکنون من به آرزویم رسیدم و هرگاه تو با پسر ملک افضل خان عروسی کنی خون من به گردنت خواهد شد.
مــــهرو گفت : این چه گپ ها یست که تو میگوئی  . خداوند مهربان است ، اکنون چند روز دیگرما وقت داریم  ومن کاری انجام خواهم داد  ..
عزیز پرسید چه کاری خواهید کرد    ؟                                                                                                                                                 مهرو گفت ای عزیز مطمین باش که من جریان را به مادرم میگویم و یقین کامل دارم که وی ازما حمایت خواهد کرد  .  بعد از سپری شدن چند روز دیگرمادرش به مهرو گفت که امروز شخصی ازجانب ملک افضل آمد و درزمینه نامزادی شما با پسراش موافقه پدرت را طالب معلومات شد و پدرت نیز درزمینه رضایت شمارا ازمن پرسید که برایش گفته ام  تا کنون درین موضوع با مـــــــهرو صحبت نکرده ام  .                                               که پدرت سخت ناراحت شد ه وبه خبر رسان گفت که در ظرف سه روزدیگرجواب خواهم داد. 
مهرو گفت . مادر جان  پدرم  چقدر پول و سرمایه دارد که هنوزهم به عقب پول میرود .  مادرش گفت  : نی دخترم چنین نیست  ما ترابرابرجان خود دوست داریم. فقط سعادت همیشگی تان آرزوماست .                                                                                                                                 مــهرو گفت . مادرجان در صورتیکه چنین است  پس خیر تصمیم مرا هم گوش کن  .    یک هفته قبل درهنگام خوشه چینی من با مرد نهایت مهربان بنام خواجه محمد و پسرجوان شان بنام خواجه عزیزدرپهلوی زمینهای ما معرفی شدم وشخص عزیز بیک نگاه عاشق ودلباخته من شد که در مقابل من هم یک دل نی ، بلکه صد دل عاشق ودلباخته او شدم ودرطول همین مدت من وعزیزساعت ها درآنجا نشته و باهم صبحت های همه جانبه داشتیم که واقعآ نامبرده از نگاه جوانی ، اخلاق ، ورویه نیک جوره ندارد .                                                                                                                 زمانیکه ازپیشنهاد ملک افضل سخن بمیان آمد .    برایم گفت که مهرو جان من ازسالیان متمادی عاشق ودلباخته حسن واخلاق شما بودم واگراین کار را بکنی پس درآنصورت خون من در گردن تان خواهد شد .                                                                                                                        بلی مادرجان همان قدریکه من ترا وپدرم را دوست دارم به همان اندازه خواجه عزیزرا هم دوست دارم وحالا میخواهم که صرف  با وی عروسی نمایم وبس.   

مادرش گفت دخترم درهمین مدت  تمامآ زنهای  قریه ازجوانی  ، اخلاق  ،  ورویه  نیک وی تعریف مینمایند و میگویند که بجزاز مــــــهروجان هیچکس دیگرهم  لیاقت عروسی کردن  را با خواجه عزیز  ندارد  .                                                                                                                  

درهمین لحظه ملک میر افغان خنده کنان وارد خانه شده و گفت که تمام گپ های تانرا ازعقب دروازه شنیدم  وی روی مهرو را بوسیده وگفت که

دخترم من از دشمنی با ملک افضل تشویش ندارم و یگانه آرزویم صرف خوشی و سعادت تو میباشد.                                                                        

مطمین باشید که همین حالا من نزد خواجه محمد و پسرش شخصی را اعزام میدارم تا فردا صبح ساعت 9 بجه در مهمانخانه قلعه نزدم آمده تا در مورد عروسی تان با وی صحبت نمایم. 

پس از شنیدن این حرف امیدوارکنیده که مهرو توقع آنرا ازپدراش نداشت ، و به اصطلاح در لباس هایش نمی گنجید  . فورآ دستان پدرخود را بوسیده و با شرم حیای زیاد از اتاق خارج شد .                                                                                                                                                خلاصه اینکه : درآن شب  مهرواز خوشی زیاد نتوانست که تا به صبح بخواب برود . اما برخلاف  خواجه محمد پس از دریافت پیام ملک میرافغان مبنی بر احضارش به تشویش شده ومی اندیشید که چرا ملک میرافغان درین نیم شب بدنبالش نفر فرستاده است .  وشخص عزیز نیز ازین ناحیه دچار تشویش بود . وپدراش درمورد ارتباط چند روزه عزیز با دختر ملک میرافغان اطلاع داشت وگفت میترسم که فردا ازین ناحیه کدام جنجالی بر پا شود .  بنآ به پسرش مشوره داده که تا صبح وقت بخانه کاکااش بجای نامعلومی برود. 

عزیز این مشوره پدررا نپذیرفته و گفت که پدرجان اگر ملک میرافغان درمورد برایم  چیزی بگوید من هم برایش میگویم که دختر تانرا حاضرنمائید  .    خلاصه اینکه ! فردای آن هردوایشان با هزاران تشویش  بخانه ملک میر افغان رفتند و متوجه شدند که در حدود بیست نفر از موسپیدان قریه در مهمانخانه وی نشته اند و همه از خود می پرسیدند که چرا ملک ایشان را درین صبگاهی خواسته است:  
پس از صرف چای ملک میرافغان به حاضرین گفت : که من شما موسپیدان را بخاطر بیان یک موضوع زحمت داده ام  . طوریکه همه اطلاع دارید که بین من و ملک محمد افضل خان ازچندین سال دشمنی و خصومت موجود بود که با آمدن ایشان درروزاول عید قربان روابط ما دوباره بشکل دوستانه تغیر یافت  .  که بعدآاز دخترم طلبکاری نموده ومن درمورد پیشنهاد نامزادی و دریافت نظردخترم مدت دو هفته وقت خواستم .  اکنون معلوم گردید که دخترم تمایلی عروسی را با پسر ملک افضل  ندارد . بلکه میخواهد که  با جوان حاضروآماده { خواجه عزیز  } پسر خواجه محمد عروسی نماید  .   

 حالا دراین باره نظرشما موی سفیدان قبیله  چه بوده است  ؟ همه بیک آواز گفتند که جناب ملک صاحب درطول همین مدت ما ازچشم خود بدی دیدیم وازشخص خواجه عزیز نی : نامبرده  با رویه نیک که دربین مردمان قریه دارد  صد فیصد شخص  { عزیزجان }  طرف تایید ما موی سفیدان میباشد .                                                                           

ملک میر افغان برسم افغانی پطنوس نقل و شیرینی مهیا شده را درپیشروی خواجه محمد گذاشته و گفت که عروس تان مبارک با شد  :                    خواجه عزیز فورآ ازجا ی خود برخواسته و دستهای ملک میر افغان را بوسیده وگفت که پدر جان خداوند بزرگ ج  برای من هم توفیق عنایت فرماید که درمقابل این همه جوانمردی های شما اندکی  هم خدمت کرده بتوانم.  

ملک میرافغان برعلاویکه روی خواجه عزیزرا بوسید هدایت داد تا گروه نوازندگان را مهیا سازند.  واضافه کرد تا یکنفر قصاب را بیاورند ویک راس گاو را ذبح نمایند. 

خلاصه اینکه : مراسم شیرینی خوری را ازهمان لحظه بر پا نمودند که توسط صدا های دهل وسرنا دلاکا ن قریه  بخاطرخوردن نان چاشت وشب همه اهالی قریه ازخورد تا  بزرگ درجشن عروسی دخترملک میر افغان با  خواجه عزیز  پسرخواجه محمد زمیندار دعوت شدند .   وازجانب دیگرملک میرافغان چند نفررا بشمول مولوی مسجد عبدالله نام با یک پطنوس نقل وشیرنی نزد ملک افضل فرستاده که تا او را در مورد تصمیم اش مطلع ساخته و هم از روی برادری با دیگر دوستانش درمحفل خوشی این دو جوان اشترک نمایند
اهالی قریه به ملک میر افضل اطلاع دادند که گروهی اسپ سوران از قریه ملک میرافغان بطرف قریه ایشان در حرکت اند .  ملک افضل فکر کرد که حتمآ ملک میرافغان برایش شیرینی نامزدی پسراش را فرستاده است و ازینرو به نشانه شادیانه امرفیرهای هوائی را داد که با دیدن پطنوس نقل وشیرنی خوشحالی وی بیشتر شد و فکر کرد که موضوع کاملا حل گردیده است.

ملک افضل پسررا مخاطب قرارداده و گفت که اعظم جان شیرنی نامزدی تان مبارک باشد . حالا پطنوس شیرنیت را ازدست مولوی صاحب گرفته وبا عالمی رقص وپا ی کوبی و فیرهای شاد یانه هوایی محفل خوشی را برپا نما . تااینکه تمامآ مردم قبیله خبرشوند که امروزنامزدی پسر ملک است درین هنگام  مولوی عبدالله گفت که جناب ملک صاحب افضل خان شما اشتباه میکنید . این پطنوس شیرینی نامزدی پسرشما نبوده بلکه ازپسرخواجه محمد زمینداربا دختر ملک میرافغان میباشد.

که بدینوسیله ما از شما دعوت مینمائیم تا در محفل شیرنی خوری این دو جوان اشتراک ورزیده قبیله مارا ممنون سازید. با شنیدن چنین پیام ناگوار شع