اشخاص معروف افغان      

 

 

 

دختر اعلیحضرت امان الله خان

 هنديه دافغانستان، فعال حقوق بشر، زنى

 کم نطيرافغان

کاندیدای اکادمیسین سیستانی

 

چند خاطره از شاهدخت هندیه، دختر شاه امان الله غازی

 

  در سيمناريکه بمناسبت تجلیل از 85 مین سالگرد استرداد استقلال کشور، زيرعنوان « غازی امان اﷲ خان دخپلواکی ستورى» در شهرکلن آلمان دراواخر ماه اگست ٢٠٠٤تدويریافته بود، من از سویدن وشاهدخت هندیه جان از روم وشاهزاده احسان الله ولیلی طرزی خانمش از سویس و مهمان دیگر از انگلستان ودیگرشهرهای اروپای مرکزی اشتراک ورزیده بودند.سیمنار از جانب (دافغانستان دکلتوری ودی تولنه) به ابتکاررئیس آن انجمن آقای زرین انخوربا حضور تخمین 800 نفر افغان، در حومه شهر کلن برگزارشد واز ساعت 3 بعد از ظهرتا یک بعد از نصف شب با اجرای برنامه های جالب علمی وهنری ادامه یافت.

هندیه دافغانستان دختر شاه امان الله در بیانیه خوداز خاطرات پدرش متذکرشد وگفت:« از پدر مرحومم خاطرات فراموش ناشدنی دارم. درعین زمان خاطرات جالب وپر محبت دارم. در دوران طفولیت ما هر روز رخصتی ما را برای قدم زدن به ظارکهای مقبول روم می بردند. در جریان سال هنگامی که روزها طولانی میشدما را به موتر خود به بیرون از شهر و به لب بحر می بردند. برای ما اطفال جشن بود، بخاطریکه با ما بازی میکردند وبا ما خوش ومهربان بودند. وقتی که هوا صاف می بود، پدرم خوش داشت که غروب را تماشا کند. وقتی که  آفتاب نزدیک به غرویب ورنگ سرخ ونارنجی  وگلابی میشد، ایشان غروب را به حالت اکرام تا آخر تماشا میکردند .ما دورپدر جمع میشدیم اگرچه اطفال شوخ بودیم ، ولی در این لحظات خاموش می بودیم، چون میخواستیم به حالت متفکر پدرم احترام بکنیم.

از وقت طفولیت ما را تعلیم اسلامی دادند، سعی میکردند ما به وطن عزیز خود وملت افغانستان عشق وعلاقه پیدا کنیم. ما را مقابل خود ایستاده میکردند ومثل  یک معلم خوب ما را درس تاریخ ودین اسلام میدادند. برای ما درس تاریخ قدیم وجدید افغانستان میدادند.راجع به پروژه های خود و آرزوهای خودبرای یک زندگی بهتر وآرامتروخوشبختی زنان ومردان افغانستان وبرای یک افغانستان نوین،تشریح میدادند  ومخصوصاً برای زنان، برای ما میگفتند: تا وقتی که زنان کشورتعلیم نداشته باشند، هیچوقت نمیتوانند اطفال سالم به محیط خانواده وجامعه تقدیم نمایند.قبله گاه ما همیشه در غم تعلیم وتحصیل ما ودرغم صحت ما بودند. واقعاً به اثرتشویق ایشان همه خواهران وبرادران من به تحصلات عالی رسیدند. مثل انجنیراحسان الله،همیشه از مصارقف اضافی جلوگیری میکردند، مگر درقسمت تحصیل هیچوقت دریغ نمیکرد، باوجودیکه شرایط اقتصادی خوب نداشتیم.

پدرم از طفولیت برای ما عشق  پایان ناپذیر به وطن را انتقال دادند. همیشه میگفتند که برای هرفرد افغانستان احترام داشته باشیم. غریب یا پولدار، مهم یا غیر مهم وبه تمام اقوام احترام بگذارید. این توصیه ها را من هرگز فراموش نکرده ام و فراموش نخواهم کرد.

مادرم ملکه ثریا، مادر شیرین و درعین حال بسیار جدی بودند. برای ما همیشه آداب وبرخورد اجتماعی را یاد میدادند. مثلاً،چیزیکه من هیچوقت فراموش نمیکنم، میگفتند:حتی وقتی که میان خود حرف میزیند مواظب باشید، آن نفریکه تصادفاً از کنار شما تیر میشود، حرف های شما برایش برنخورد. میگفتند باید کمبود طرف مقابل رادرک کنید،ولی خود تان جدی وعادل باشید. این قوانین برای زنده گی خیلی مهم است. من کوشش میکنم اینها را مراعات کنم ولی خیلی مشکل است وبعضی اوقات نمیتوانم همین توصیه ها راکه از والدین خود به ارث برده ام به اولادهای خود انتقال دهم.

به مرور زمان  ماهمه اولادهای غازی امان الله خان با زندگی خود مصروف شدیم، ولی همیشه با پدر رابطه خطی داشتیم. تا انیکه متاسفانه درسال 1959 پدرم سخت مریض شدند و دریک شفاخانه به ساعت هفت صبح روز 25 اپریل 1960 چشم از دنیا بستند. هندیه افزود که بعد از هفتاد وپنج سال هنوزهم ملت افغانستان همیشه با احترام وبا افتخار از ایشان یاد میکند و در قلب هرافغان جای دارند. به حیث دختر امان الله خان پدر بزرگوارم همیشه درقلبم و درخاطراتم زنده هست.» (سخنان هندیه جان مطابق ادبیات خودش ضبط شده است.)

هندیه دافغانستان در پاسخ پرسشى در باره آخرين روزهاى حيات غازی  امان اﷲ خان گفت : شاه امان اﷲ هنگاميکه بر بستر مرگ افتاده بود، از من خواهش کرد تاصداى استاد قاسم رابراى به او بشنوانم تا تصور کند که او در افغانستان قرار دارد و دروطن خود چشم ازجهان مى پوشد. وطنی که باشندگان آن زمان طرفداری ازاو را نکردند وحالا متاسف هستند که مدت سلطنت شان زیادطول نکشید. دراين لحظه رعشه درصدا و دستان خانم هنديه پيداشد و بغض راه گلويش راگرفت و چون ميخواست آب بنوشد نتوانست گيلاس آب را بلند کند و دوباره گيلاس را برجايش گذاشت وحضار با وجود تأثر برايش کف زدند تا تعادلش را دوباره دريابد، مگراو نتوانست به سخنانش ادامه دهد و به مشکل بجايش برگشت..سخنان خانم هنديه فضاى محفل را سخت تحث تاثيرقرار داد و من متوجه بودم که بسيارى اززنان ومردان محفل هنگام شنيدن اين خاطره و آن احساس عميق وطن دوستى شاه امان اﷲ ميگريستند. روان آنشاه مردم دوست وآزادی خواه شادباد!

یکی دو خاطرهً دیگراز شاهدخت هندیه:

شاهدخت هندیه دافغانستان، دوروز بعد همراه نگارنده در دعوتی اشتراک ورزید که از طرف دوست گرامی ودیرینم انجنیرستارمینووال وخانم مهربانش دکتوررحیمه جان حمیدی در حومه شهر کلن ترتیب شده بود. قبل از عزیمت به محل دعوت من وهندیه جان فرصت یافتیم تا بر پل رودخانه راین در شهر کلن قدم بزنیم. از شاهدخت پرسیدم از اعلیحضرت مرحوم وملکه مرحومه برای من تعریف کن که درخانه چه میکردند؟ گفت : پدرجانم بسیاری وقتها برای ما از افغانستان تعریف میکرد وسعی شان این بود که ما را با روحیه وطن دوستی تربیت کند. شاه تمام کارهای خانه را خودش انجام میداد: کار خرید مواد خوراکه و ترمیم خانه ورنگمالی ونجاری خانه را خودش میکرد واگر موترش خراب میشد، مثل یک میکانیک موتر زیر موترش دراز میکشید وآنرا درست میکرد.

 مادرم متوجه تربیت ما بود وبه ما یاد میداد که چگونه با مردم برخورد داشته باشیم وچگونه لباس بپوشیم وکدام لباس ها رادر کدام موقع بپوشیم. چگونه در میان خود گپ بزنیم که بکسی برنخورد. می باید هیچوقت بر دیگران خورده گیری نکنیم ونخندیم. یادم است که همسایه ایتالوی ما که شنیده بود پدرم پادشاه افغانستان بوده  وحالا در همسایگی او زندگی میکند، خواست به دیدن پدرم بیاید. روزهای تابستان و هوا بسیارگرم شده بود. یکبار دیدیم  مردی که بسیار چاق بود ودریشی پشمی پوشیده بود به بخانه ما آمد. او تمام تکمه های دریشی خود را بسته کرده بودوعرق  از سرورویش جاری بود. وضعیت آن مرد واقعاً خنده آور بودو من وخواهرم ناجیه که از همه خوردتر بودیم، در دل خود به حال آن مرد میخندیدیم ولی نمیتوانستیم به صدای بلند خنده کنیم. همینکه او از خانه ما رفت. من وخواهرم با صدای بلند شروع کردیم به خنده کردن وگفتیم اگر چند دقیقه دیگر او اینجا نشسته می بود شاید از گرمی میمرد. خلاصه مادرجانم ما را نشاند وگفت که شما نباید بالای کسی که بخانه شما آمده  و شما را احترام کرده است، بخاطر اینکه چرا دریشی پشمی در تابستان پوشیده خنده کنید. شایدبه آن مرد جرهمین لباس دیگرلباسی نداشته است، پس نباید بخاطر لباس انسانها را احترام کرد.

داستان ازدواج شاهدخت هندیه با کاظم ملک، زمیندار ایرانی هم شنیدنی وهم جالب است. از خانم هندیه پرسیدم که چگونه با کاظم ملک ایرانی آشنا وازدواج کرده است ؟

او با مهربانی وخنده که نشان از تربیت ذاتی وخانوادگی وی میکند، پاسخ داد: کاظم ملک دوست برادرم در مکتب بود وهمیشه به خانه ما می آمد. من در آن موقع به کورس رقص میرفتم . یک روز که کاظم ملک در خانه ما نشسته بود، من به مادرجانم گفتم که  وقت شروع کورس کم مانده است وباید من عجله کنم تا خود را به وقت بکورس برسانم. کاظم ملک گفت من باموترم میتوانم هندیه را برسانم وباز پس برگردم. مادرم گفت : از این چه بهتر که کاظم ملک ترا با ماشین خود به کورس میرساند، اگر با ماشین اوبروی به وقت خود میرسی، گفتم خوبست. بعد به ماشین کاظم ملک نشستم وماشین بسوی آدرس کورس حرکت کرد. وقتی نزدیک کورس رسیدم، گفتم همینجا ماشین را نگهدار من پیاده میشوم. کاظم گفت: میتوانم تا ختم کورس من اینجا منتظرت بمانم ؟ گفتم نخیر من خودم میتوانم بیایم. کاظم ملک گفت: میدانی هندیه جان! من عاشق توهستم واگر روزی ترا خواسگاری کنم وترا بمن ندهند من خودم را میکشم. گفتم منکه اصلاً ترا دوست ندارم وبدون رضاییت من پدرجانم هرگز چنین تصمیمی نمیگیرد. او گفت اینرا نگو که بخدا همین اکنون خودم را میکشم. گفتم اختیار داری منکه ترا نمیخواهم. همینکه این حرفم را شنید فوراً یک قوطی تابلیت را از جیبش بیرون آورد وگفت:قسم میخورم که اگر بازبگویی ترا نمیخواهم خودم را با این داروها میکشم. گفتم اختیار داری! دیدم او تمام آن تابلیتها را یکباره بدهن خود انداخت وقورت داد.گفتم چی میکنی ، مگر دیوانه شده ای؟ تابلیتها را تف کن ونخور! مگر او تابلیت ها را خورد وهمانجا دیدم از دهنش کف سفید بیرون می آید. تاکسی را صدا زدم واو را به شفاحانه بردم، دکتوران او را تحت معالجه گرفتند، مگر او بیهوش بود.

 من بخانه آمدم وجریان را به مادرجانم گفتم. برادرم فوراً بسوی شفاخانه حرکت نمود وتا فرداصبح کاظم ملک به هوش نیامدبود و بعد وقتی به هوش آمد، برای برادر وپدرم گفته بود که اگر هندیه بامن ازدواج نکند ، من دوباره خود را میکشم. پدرجانم بخانه آمد ودرحالی که مرا در بغل گرفته بود از بینی من گرفت وگفت:تعجب میکنم که کاظم ملک عاشق این بینی یچق شده درحالی که من از تو کرده دختران قشنگتری دارم. بعد از این ماجرا بود که من براثر توصیه های مادر وپدرم به ازدواج با کاظم ملک راضی شدم تا زندگی یک انسان را نجات داده باشم. اما وقتی ما به ایران رفتیم من بیکار بودم واین بیکاری مراناراحت میساخت. بالاخره من یک شغل برای خود پیدا کردم وآن شغل کمک به زنان فقيرو بيمار وجزامى بود، که کارى آسانی نبود. اما کاظم ملک از این کارم راضی نبود و میگفت تو به چنین کارها ضرورت نداری واین شغل را رها کن! بعد ازمدتی من آن شغل را رها کردم ومسولیت سرپرستى کودکان نوزاد از والدين معتاد را متقبل شدم.

با اینکارم نیز کاظم ملک راضی نبود و منکه به این کار خود علاقه بسیار داشتم،سخن کاظم ملک را رد کردم وبکارم ادامه دادم تا اینکه ادامه زندگی باملک مشکل شد .گفتم اگر بکار کردن من دراین شغل راضی نیستی  از هم جدا میشویم. بالاخره درحالی که دودختر:بنامهای ثریا وهمدم از کاظم ملک داشتم، از اوجدا شدم وبا دخترانم به ایتالیا برگشتم وبه والدین خود پیوستم.

 درسال ١٩٦٦ هنديه با داکتر عبدالرؤف حيدر که در رشته اقتصاد از آلمان دکترا گرفته بود، ازدواج نمود. داکتر رؤوف همانست که در کابينه داود از١٩٥٣ تا ١٩٥٤ وزير تجارت بود. هنديه  شش سال با داکتررؤوف حيدر زندگى کرد ولى مرگ بزودى بسراغ داکترحيدر آمد و هنديه تنها ماند. هنديه از داکتر رؤوف صاحب پسرى بنام اسکندر است که اکنون ٣٣ سال دارد وبامادرش در روم زندگى ميکند.

 

از خاطرات تلخ شاهدخت هندیه جان ، فقرشدید خانواده اعلیحضرت شاه امان الله در دوران جنگ دوم جهانی در ایتالیا بود. در راه رفتن به خانه آقای مینووال، هندیه جان برای ما اززندگی خود در دوران جنگ جهانی دوم تعریف کرد وگفت: تلخ ترین روزهای زندگی ما در دورهً جنگ این بود که ما هفته هاو ماه ها تنها شغلم میتوانستیم بخریم وبخوریم وگوشت درک نداشت و اگر پیدا میشد بسیار گران بود وماتوان خرید آن را نداشتیم. پدرجانم برای آنکه من وخواهرم ناجیه که هفت وهشت ساله و خورترین خانواده بودیم،  دچار سوء تغذی نشویم واز رشد جسمی عقب نمانیم ، هرسال برای مدت سه ماه ما را به یک موسسه خیریه در سویس که از طرف کلیسا سرپرستی میشد میفرستاد تا در جمله سایر دختران واطفال بی سرپرست  ازماهم سرپرستی صورت بگیرد. درآنجا برای ما غذای بهتری داده میشد که درآن  گوشت و پنیروشیر هم بود و بعد از سه ماه دوباره به روم برمیگشتیم. چون بازهم خوراک ما شغلم بود، بزودی ما دوباره لاغر میشدیم. واین بسیارمشکل است که آدم عوض نان خشک وعوض گوشت وعوض شیروپنیرومسکه ویا برنج وسبزی گوشت، شب ، چاشت وحتی صبح شلغم بخورد.

هندیه شرح میداد که بار آخریکه پدرجانم ما را به سویس به همان موسسه خیریه فرستاد ، بجای سه ماه ، مدت دوسال درآن جا باقی ماندیم. اگرچه قانون آن موسسه از سه ماه بیشتربکسی اجازه نمیداد که بماند ، مگر به دلیل شدت جنگ و بسته شدن سرحدات میان ایتالیا وسویس ما تا دوسال ماندیم و خوشبختانه که رئیس آن موسسه پدرجانم را میشناخت وما را از موسسه بیرون نکرد وما دوسال تمام در سویس ماندیم وخوشحال بودیم که اگر ازخانواده بدور استیم مگر خوراک وپوشاک بهتر نسبت به خانه برای ما میسر میشد و زمانی که جنگ به آخر رسید، ما توانستیم دوباره به ایتالیا نزدخانواده  بر گردیم در ترمینل قطار ریل پدرجانم برای بردن ما آمده بود.

 هندیه جان گفت: در تمام مدت دوران جنگ من فقط یک پیراهن داشتم و با اختیاط از آن فقط در دعوتها استفاده میکردم که پاره  نشود. بالاپوش زمستانی نداشتم. من بالا پوش برادرم را که ابتدا پدرم مدتها آن را پوشیده وکهنه کرده بود وبعد به برادرم رحمت الله رسیده بود و بعد از او به برادر دیگرم احسان الله رسیده بود واو آنرا رویگردان کرده بود ومی پوشید، سرانجام برای من رسید ومن آن را نزد خیاط بردم وگفتم که آنرا برای من چپ وروی کند ، خیاط گفت:دخترجان یک لباس فقط یکبار میتواند روی گردان شود واین دیگرآنقدر کهنه است که نه چپه میشو نه راسته. بناچار همان بالاپوش را من پاره کردم واز قسمت های  پشت  آن برای خود دامن ساختم. بدین سان روزگار میگذشت.

شاهدخت هندیه جان که خود سختی های زندگی را لمس کرده و به اصطلاح از دل مردم گرسنه میآید ، میداند که کمک به یک انسان محتاج چقدر ارج ناک  وچقدر یک عمل انسانی وبشردوستانه است . به همین دلیل او تا هین اکنون هم برای کمک به کودکان وزنان بی سر پرست افغانستان خود را به این در وآن در میزند و لباس  ودوا و کفش وحتی زیورات غیرمود روز را از زنان ایتالیاییی جمع آوری میکند وبرای زنان ودختران محروم وهردم شهید افغانستان می رساند.درسال های 2004 و 2005 دوباربه افغانستان سفر کرده وهربار در حدود دوصد کیلوگرام از اموال کومکی را از ایتالیا بوسیله طیارات نظامی آنکشور باخودبه کابل انتقال داده و به  زنان محتاج کابل تقسیم کرده است.اموال کمکی شامل پیراهن وجاکت های زنانه وطفلانه وبوت وزیورات زنانه است. هندیه جان تمام البسه ایکه جمع آوری میکند هریکی را می بیند تا اگر تکمه نداشته باشد تکمه آنرا آن رانصب نماید واگر سوراخ ویا تار جاکتی از جا رفته باشد ، آنرا دوباره ترمیم ویا رفو میکند وبعد از شستن واتوکاری هر نوع  آنرا بسته بندی میکند. یعنی لباس طفلانه را جدا ولباس بزرگان را جدابسته بندی میکند. هندیه جان برایم گفت: از بس ترمیم کاری کرده ام اولادها نام مرا متخصص پینه کاری گذاشته اند. او افزود که از این کار خود راضی ام وبرهیچ کسی منت نمیگذارم .او گفت : سفر با طیارات نظامی بسیار مشکل است، زیرا که صدای ماشین طیاره در داخل طیاره می آید وانسان را چنان کر وگنس میکندکه تا دوسه روز بعد از رسیدن بازهم انسان صدای طیاره را درگوش خودحس میکند. خانم هندیه جان اکنون که هفتاد وشش سال دارد بمن گفت که بازهم مقداری اموال کمکی تهیه کرده ومیخواهد آنها راسال آینده با طیاره نظامی ایتالیا با خود به کابل انتقال بدهدوبه محتاجین توزیع کند.

درسالهای تجاوز قشون سرخ وسالهای حاکمیت تنظیمهای جهادی وطالبان خانم هندیه صدها هزار دالر از موسسات  فرهنگی وخیریه در ایتالیا وسویس وفرانسه و غیره کشورها جمع آوری  وبه زنان وکودکان بی سرپرست به کمپ های مهاجرین افغان در پاکستان فرستاده است بدون آنکه یکبار هم ازخود نام گرفته باشد. من این بخش از کمک های انسان دوستانه خانم هندیه جان را با شرح زندگی اش در مقاله دیگری نوشته ام و درسال گذشته درسایت آریایی وسایت فردا ودر مجله درد دل افغان و در جریده مردم چاپ امریکا به نشر سپرده ام تا مردم افغانستان خدمت گزاران واقعی کشور خود راپاس بدارند.

ياد اين بانوى فداکار و از خود گذر افغان که شير پاک وطن پرستى را از ملکه ثريا خورده است ، همواره گرامى باد!

پایان

 


 
هنديه زن با احساس و وطن دوست افغانى است که از آغاز بحران افـغانستان در ١٩٨٠ تا کنون با تلاش هاى خستـگى نـاپـذيرشخصى صدهــا هـزار دالر به اطفـال بى سـرپـرست افغانستان کمک رسانـده ، ولى يکـبار هم از خود نام نبرده است که اين کمک ها توسط او ( فلان بنت بهمان) ارسال شده است.

هنديه در شهر روم پايتخت ايتاليا زندگى ميکند و درحالى که افغانستان را نديده است ، اما چنان به افغانستان و مردمش عشق ميورزد که يک سوم از عمرش را در راه کمک به مردم محتاج و بخصوص اطفال يتيم و بيکس در ٢٥ سال اخير بسر رسانده است.

پس از آنکه قشون سرخ افغانستان را اشغال نمود و مردم مجبور به ترک يار و ديار خود شدند وبه پاکستان در کمپ هاى مهاجرين آواره و در بدر گرديدند، او دامن همت به کمر زد و از طريق ايراد کنفرانس ها در مجامع عمومى ايتاليا و در مدارس و مکاتب آن کشور ، با ايراد کنفرانسها در مورد وضع کودکان بى سر پرست افغان بطور همه جانبه و گسترده اى تبليغ کرد و ده ها هزار دالر حق الزحمه از مدرک اين کنفرانس ها را به کودکان بى سرپرست افغانستان در پاکستان ارسال نمود. افزون برين کار تعجب آور خانم هنديه اين است که او حتى سالون نشيمن خود را در روم ، براى اطفال بى دست و بى پاو کور افغانى که در آنشهر کس وکوى نداشته اند اختصاص داده است . برطبق اظهارات يکى از اقارب نزديکش دراتاق پذيراى بجاى کذاشتن موبل هاى نشيمن ، چهار چپرکت گذاشته و از بيمارستان هاى شهر روم اطفال افغانى را که براى تداوى چشم ويا دست و پاى به ايتاليا آورده ميشدند بخانه خود مى برد و از اين مريضان نگهدارى ميکرد.

خودش برايم توضيح داد: اطفالى که پاى ندارند، يک سال ضرورت است تا استخوان پا درست بشود و اگرلازم باشد که پاى قطع شده توسط وسايل بخصوصى کشيده شود که با پاى ديگر همسان گردد يک سال و نيم ديگر ضرورت دارد . خانم هنديه دونفر از اينگونه اطفال راکه پا هاى شان کشيده ميشد به نام هاى نفيسه و شاديخان را به خانه خود برد و از هريک آنها تا د ونيم سال مراقبت و نگهدارى کرد. طبعاً اين نگهدارى شامل غذا و ادويه و درست کردن بسترخواب و حمام دادن وشستن سر وصورت اطفال نيز ميگردد و اين همه تکاليف را هنديه شخصاً بدوش ميگرفت. او تا کنون ٤٠ نفراز جمله ٦٥ طفل افغانى راکه جهت تدواى به ايتاليا رفته اند، بخانه خود برده و از يک ماه تا دونيم سال از آنها مثل يک مادر مهربان نگهدارى نموده است.

بارى براى من در تلفن تعريف ميکرد که اطفال افغان در حمام از برهنه شدن مى شرمند و آنهاى که دست دارند ولى پاى ندارند و ميتوانند با دستان خود به آنهايى که دست ندارندکمک کنند ، مگرحاضر نمى شدند تا سر و بدن طفلى را که دست ندارد، با صابون ويا کيسه بشويند و من مجبوربودم اين کار را بکنم.خانم هنديه از کمک به اين گونه اطفال هرگز خسته نمى شود و از انجام چنين کارهاى که حتى براى والدين اطفال هم خسته کننده است ، اظهار نگرانى نميکند. او اينکار را براى ١٤ سال تمام انجام داده است. هر وقت من با هنديه «دافغانستان» صحبت ميکنم و از اومى پرسم که چه ميکند و چه برنامه دارد؟ جواب مى دهد ميخواهد به فلان شهر برود و در باره اطفال افغانستان کنفرانس بدهد و توجه مردم رابراى کمک به آنها جلب کند.ميپرسم اين کمکها را چه گونه انتقال ميدهد؟ پاسخ ميدهد، بدست شخص امينى که به افغانستان برود ، ميدهم تا براى اطفال فقير ويتيم برساند.

آخرين کمک او براى اعمار مکتبى بنام تنگى قلعه که ظرفيت ٩٠٠ شاگرد را دارد ودر نزديکى کابل اعمار ميشود، حدود ٣٠ هزار يورو داده است . هنديه اين کمک ها را از مدرک کنفرانس هايى تهيه ميکند که در مورد افغانستان در شهر ها و کشورهاى مختف ايراد مينمايد . او گفت سه کنفرانس در ژنيو و وين ايراد کردم و حق الزحمه اين کنفرانس ها را به حساب بانکى يک موسسه ساختمانى خارجى به کابل انتقال دادم. او ميگويد : هروقت در جايى از من دعوت بشود که کنفرانس بدهم من در بدل اين کنفرانس پول دريافت ميکنم و اين پولها را به افغانستان مى فرستم و درسال ٢٠٠٢ ده هزار دالر توسط حميرا دخترسردار ولى براى اطفال بى سرپرست کابل فرستادم تا به مستحقين آن توزيع کند. علاوه براين در سال ٢٠٠٣در شهرهاى ديگر ايتاليا کنفرانس هاى داده ام که در بدل يکى ٣٢٠٠ يورو و از ديگرى ٥٠٠٠يورو و از يکى ديگر ٧٠٠٠ يورو گرفتم و آن پول را براى اعمار مکتب به افغانستان فرستادم. هنديه گفت: در نظر دارم بعد از اين براى دخترانى که بى سرپرست اند و شب جاى بود وباش ندارند، پول تهيه کنم و بفرستم تا از گرسنگى نميرند.

خانم هنديه اکنون ٧٥ سال دارد و در اين سن وسال که انسان ضرورت به خدمتگار دارد مگر او خود در خدمت هموطنان خود است . همان هموطنانى که او را که يک ماهــه بود با پدر و مادر و برادران و خواهرانش از کشور آبائى شان تبعيد کرده بودند. درحالى که هيچ گناهى جز آزادى و سرافرازى مردم افغانستان نداشتند. اين پدر و مادر بزرگوار اعليحضرت شاه امان اﷲ غازى و ملکه ثريا بودند. هنديه
هفتمين فرزند ملکه ثرياست و يک ماهه بود که با پدر ومادر و وابستگان خودمجبور به ترک کشور شد و به ايتاليا رفت در شهرروم رشد يافت و در جوانى ابتدا با کاظم ملک ايرانى ازدواج نمود و از او صاحب دو دختر به نامهاى ثريا و همدم شد و بعد از جدايى اژ کاظم ملک با داکتر رؤوف افغان ازدواج نمود که صاحب يک پسربنام اسکندر است و اکنون با پسرش اسکندر در روم زندگى ميکند. او به زبانهاى ايتاليائى ، فرانسه و جرمنى کنفرانس ميدهد ، مگر به زبان فارسى درحالى که بخوبى صحبت ميکندنوشتن وخواندن نميتواند.. ياد اين بانوى فداکار و از خود گذر افغان که شير پاک وطن پرستى را از ملکه ثريا خورده است همواره گرامى باد
!

ملکه ثريا فرزندان ديگرى به اين نامها به دنيا آورده بود:

١ ـ آمنه، با مصطفى حسن ويج از مسلمانان يوگوسلاوى ازدواج نمود.

٢ ـ عابده، نخست با على ولى فرزند محمدوليخان ازدواج نمود وبعد از فوت على، با سردارحميداﷲ سراج ازدواج نمود، مگر صاحب اولادى از او نشد..٣ -سيف اﷲ در کودکى فوت نمود.

٤ ـ مليحه (داکتر جراح)، با طاهر سوکرترک ازدواج نمود، در ترکيه زندگى ميکند. ٥ ـ حمايت اﷲ در کودکى فوت کرد. ٦ـ رحمت اﷲ که وليعهد بود، در ايتاليا ابتدا تحصيلات نظامى نمود وبعددر عرصه هاى علوم سياسى ورشته هاى ديگرتحصيل نمود و فعلاً در روم زندگى ميکند . ٧ ـ عادله، با يک مرد ايتالوى ازدواج نمودو صاحب چهار دخترشد. ٨ ـ احسان اﷲ (انجنير) با ليلا طرزى دخترعبدالتواب طرزى ازدواج کردو در ژنيو زندگى ميکند. ٩ ـ هنديه دافغانستان که شرح حالش گذشت .١٠ ـ ناجيه با ايلتر دوگان ترک ازدواج کرد و دو فرزند بنام هاى عمر و حميرادارد.٠(منبع اطلاع ، هنديه دختر ملکه ثريا) ملکه ثريا به تاريخ ٢١ اپريل ١٩٦٨ به عمر ٧٢سالگى بر اثر مرض سرطان در روم فوت کرد و ايتاليائى ها جنازه اش را باتشريفات شاهى احترام کردند وتوسط طياره به افغانستان فرستادند. واز کابل توسط يک طياره نظامى به جلال آباد انتقال گرديد و کمى دورتر از مقبره اعليحضرت امان اﷲ بخاک سپرده شد.

نويسنده کتاب
آتش در افغانستان ميگويد: هنگامى که جنازه ملکه ثريا را بخاک مى سپردند ، من در آنجا بودم ، بعد از تدفين، ملاها بى اختيار سخن زدند اما وى را تعريف نکردند. به استثناى اعضاى فاميل ، هيچ زنى نيامده بود. وقتى مردها از قبر دور شدند، زنهاى چادرى دار آمدند و دستها را بلند نمودند وبراى ملکه ثريادعا خواندند. آرى ايشان براى کسى دعا ميخواندندکه سالها قبل ميخواست آنها را از زندان چادرى نجات بدهد

پرنسس هندیه دختر اعلیحضرت امان الله خان